قهرمانترین فاتحان بامدنیا
«ناگهان روی یخها رها شدم و دیگر چیزی نفهمیدم. دقایقی به اندازهی یک عمر بر من گذشت، تا اینکه یکدفعه متوجه شدم عدهای بالای سرم در حال حرف زدن به زبانی شبیه عربی هستند. چشم باز کردم. بله آنها ایرانی بودند که با هم راجع به من حرف میزدند...»
این نقل قولی از زبان «مایکل» کوهنورد انگلیسی است که در کتاب «رو به بالا» نوشتهی همتیمی او در جریان صعود به قله «اورست» ثبت شده. در ارتفاع 8800 متری، هنگامی که تیمهای صعود کننده از پیمودن مسیری سخت ناامید شده و قصد بازگشت به کمپ را داشتند، سقوط مایکل و راهنمای نپالیاش بدترین حادثهای بود که میتوانست برای آنها اتفاق بیافتد.
در آن ارتفاع، نجات و زنده ماندن مایکل راهنمایش به یک معجزه نیاز داشت؛ چراکه آنها در حال لیز خوردن روی یخها و سقوط، از کنار اغلب کوهنوردان تیمهای مختلف گذشتند اما هیچکس حتی فکر کمک به آن دو را هم نمیتوانست بکند. در بلندای 8800 متری گرفتن دست کوهنورد در حال سقوط، به دیوانگی میماند و چیزی جز شریک شدن در سقوط و مرگ حتمی نمیتواند تعبیر شود.
ولی در انتهای گروه کوهنوردانی با ملیتهای مختلف، دو مرد دستهای خود را برای یاری به حادثهدیدگان دراز کردند. آنها با از خود گذشتگی غیرقابل وصفی، ناباورانه جانشان را به خطر انداختند تا صعود قهرمانانهی تیم اورست سال 1377 ایران با این حرکت تکمیل شود.
آن مردان در طی صعودشان بارها و بارها حوادثی از این دست را تجربه کردند و با رفتار فروتنانه و استثناییشان، یادگاری فراموش نشدنی در ذهن کوهنوردان سایر کشورها به جا گذاشتند.
Bear Grylls در کتاب خود که به شرح وقایع در طول صعود و نهایتاً فتح اورست میپردازد، نوشته است: «روزی در مسیر آبشار یخی به سمت بالا حرکت میکردیم، که به گروهی از ایرانیها برخوردیم. آنها به آرامی به سمت بالا میرفتند. یک نفرشان به ما شکلات تعارف کرد و ما برداشتیم. کمی بالاتر آنها را به زیر کرامپونهایمان (محافظ های کفش کوهنوردی) انداخته و به ایرانیها خندیدیم. با گذشت ساعتی، برای استراحت در میان برجهای یخی نشسته بودیم که صدای آواز خواندن ایرانیها به گوشمان رسید. وقتی نزدیک شدند به آرامی سوال کردم: فکر نمیکنید در محلی به این خطرناکی، خواندن آواز موجب ریزش یخها شود؟ یکی از ایرانیها جواب داد: آواز خواندن ما خطرناک نیست، برجی که شما زیرش نشستهاید خطرناک است!
هنوز ایرانیها در دیدرس ما بودند که صدای شکستن برج و ریزش یخها ما را سراسیمه در پی آنها روان کرد. ایرانیها شروع به خندیدن کردند و من به یاد این مثل افتادم که میگوید: «کسی که آخر سر میخندد بلندتر میخندد!»
این بخشی از خاطرات «بیر گریلس» دربارهی تیم اورست سال 1377 ایران است که چندین برخورد با آنها داشته و در «رو به بالا» بارها از نفرات تیم ایران یاد کرده است. اما بزرگترین خاطرهی این کوهنورد انگلیسی محال است که تا آخر عمر هرگز فراموشش شود. او همیشه به آن فکر میکند و با یاد آوردن ماجرا مو بر تنش سیخ میشود؛ ماجرایی که برای همتیمیاش مایکل رخ داده بود.
شرح واقعه را در نوشتههای بچههای تیم ایران جستجو میکنیم. از لحظهای که کوهنوردان در بخشی از دشوارترین قسمتهای مسیرشان، با مشکل مواجه و مجبور به بازگشت به کمپ میشوند: «یک کوهنورد خستهی انگلیسی که توسط راهنمای نپالیاش حمایت میشود. جلوی بچهها پایین میرود. «محمد اوراز» (یکی از چهار قهرمان ایرانی فاتح اورست) به او میگوید: «احتیاط کن، مسیر خطرناک است.» اما او حتی نای جواب دادن هم ندارد. «جلال چشمهقصابانی» تعریف میکند: «از او جدا شدیم، اما هنوز مسافت زیادی از او دور نشده بودیم که صدای فریادشان را شنیدیم. هر دو با سرعت روی یخچال سُر میخوردند. نپالی طناب را رها کرده و خود را به سختی نگه داشت، اما کوهنورد انگلیسی از کنار ما گذشت. شاید اگر بالاتر اتفاق میافتاد او اکنون در دل یخهای جبهه کانچونگ آرمیده بود. ولی شکل مسیر طوری است که به طرف گردنه سرازیر میشود.»
چشمهقصابانی و اوراز به سرعت خود را به او میرسانند. از حال رفته است، دستکشهایش هم از دستش خارج شده و به دور دستها پرتاب شده. جلال بلافاصله ماسکش را از صورت در میآورد و روی صورت او قرار میدهد. چند نفس عمیق و بعد باز شدن چشمهایش. دستانش یخ کرده و جلال دستکشهای خود را به او میدهد.»
بیر گریلس در «رو به بالا» از قول مایکل مینویسد: «ایرانیها بالای سرم بودند و راجع به من حرف میزدند. یاد یکی از آنها افتادم که کمی بالاتر من را به احتیاط فراخوانده بود.»
کوهها نه، اما آدمها به یکدیگر رسیدند
جوانک انگلیسی گریه میکرد. حتی وقتی برای آخرین بار در اولین ساعت صبح برای دیدن اوراز به بیمارستان رفت، نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. راه درازی را از بریتانیا تا پاکستان طی کرده بود تا به بستر همراهاش - که داشت با مرگ دست و پنجه نرم میکرد- برسد.
و حالا پیش از بازگشت به کشورش، باز هم حرفهایی که در چند روز گذشته مرتب تکرار کرده بود را به زبان میآورد. او میگوید از هر کمک مادی و معنوی دریغ نمیکند، هر کمکی که از دستش بر بیاید. او و اوراز پیشتر یک سفر پیادهروی دو ماهونیمه از ماکو تا اصفهان را به همراه یکدیگر پشت سر گذاشته و همیشه با هم در تماس بودند. این سفر و روحیات خاص محمد اوراز، به حدی روی انگلیسی جوان تاثیر گذاشته بود که با منتشر شدن خبر وقوع حادثه برای تیم گاشربروم کوهنوردان ایران (1382)، او را به پاکستان کشاند. او خبر درگذشت همراه ایرانیاش را در انگلستان شنید. خبر غمانگیزی که نه تنها او و دوستان و همنوردان اوراز، بلکه تمام علاقهمندان به ورزش و مردمی که از طریق رسانهها آخرین وضعیت این ورزشکار افتخارآفرین را دنبال میکردند، متأثر کرد.
این ماجرا به حدی دامنهدار و پر سر و صدا بود که حتی بلندپایهترین مقامهای کشور را هم به اظهار نظر واداشت و در این میان هم بعضی از جنجالسازان همیشگی، در حالی که پشت میزهای عریض و طویل خود از نسیم خنککنندههای دفترشان لذت میبردند، انگشت اتهام به سوی دیگران بلند کرده و ادعای «افشاگری» دربارهی مرگ اوراز کردند.
خبر تشکیل پروندهی مرگ این کوهنورد جوان و کمیته تحقیق و تفحص در اینباره در حالی منتشر شد که وقتی قول استخدام رسمی اوراز توسط سازمان تربیتبدنی نادیده گرفته شد و هیچکس به درخواستهای این ورزشکار توجهی نشان نداد؛ هیچ پروندهای گشوده نشده بود. اوراز مرد و حسرت یک تقدیر کوچک را با خود به آسمانها برد. سه همتیمی دیگر او در گروه قهرمانان فاتح اورست، خاطرات عجیب و هیجانانگیزی از چگونگی این صعود بزرگ دارند. آنها بدون حمایت سازمان تربیتبدنی، با حداقل امکانات (و به قول خودشان با کفشهای لنگه به لنگهی قرضی) بامدنیا را فتح کردند. آیا به جز محمد اوراز - که آن مرگ تراژیکاش نام او را بر سر زبانها انداخت- اسم یکی دیگر از این قهرمانان را شنیدهاید؟ انگار تنها مرگ میتواند توجه بعضیها را به بزرگان و قهرمانان حقیقی جلب کند. بر ما چنین مباد...
منبع
سايت خبرنگاران صلح