دهلیز لوتسه
قسمت آخر
عینکم رامی زنم. در قسمت باریک دهلیز منتظریم تا حمید پائین برود، ناگهان سنگی بزرگ با فاصله ای کم از زیر پای یکی از بچه ها رها شد، فریاد "سنگگگگگگگگگگگگ" باعث شد تا حمید سرش را پائین ببرد.اما سنگ به کوله پشتی وی برخورد کرد و باعث شکستگی رگلاتورش شد. اکسیژن باقی مانده در کپسول به سرعت خارج شد تا کپسول کاملا خالی گردد. ارتفاع حدود هشت هزار و دویست متر بود و او مجبور بود ادامه راه را بدون اکسیژن طی کند. سایرین پائین می روند، ولی حمید آهسته تر در پیشان پائین می رفت. تنها من، حمید و لاکپا مانده ایم. از لاکپا خواستم تا پائین برود و گفتم من به همراه حمید خواهم آمد. او که سابقه ترک تیم در شب بازگشت از قله ماکالو را داشت می دانست اگر اینبار هم ما را رها کند سنم دندو کله اش را خواهد کند (بعدا سنم بهم گفت به شرپاها تاکید کرده حق ندارند قبل از سایر نفرات تیم پائین بیایند). قدری پائینتر می آئیم، ارتفاع حدود 8100 متر است، سرعتمان خیلی کند است و می دانستیم علتش خالی بودن کپسول حمید بود، برای کمک به او و سریعتر رفتن کپسول اکسیژنم را از کوله خارج کرده و در کوله پشتی حمید نهادم، ماسکم را هم بر روی صورت او قرار دادم. چند نفس عمیق کشید و به آرامی براه افتاد. دقایقی بعد حمید هم به سایرین ملحق شد و من خوشحال از اینکه جلوی کندی حرکت تیم را گرفته ام قصد حرکت نمودم، اما گویی بر زمین چسبیده ام. تازه متوجه شدم نداشتن اکسیژن در ارتفاعی که آنرا با اکسیژن صعود کرده بودم تاچه حدی می تواند مشکل ساز شود. ابتدا به آرامی شروع به سرخوردن روی برفها نمودم. و بعد با کمک طنابها آرام آرام خود را به کمپ 4 رساندم
سایرین در حال استراحت بودند و سنم اولین تبریکات را نثارمان کرد. اقبال از حمید و رضا که هنوزمقداری اکسیژن در کپسولهایشان داشتند خواست تا سریعتر راهی کمپ 2 شوند. محمد نیز در پی داود به آرامی پائین رفت. من و اقبال نیز در بین دو گروه راهی کمپ دوم شدیم، سنم و لاکپا نیز ماندند تا فردا صبح پس از جمع آوری کمپ 4 به پائین بازگردند. نزدیک نوار زرد گروهی را در حال پائین آوردن یک کوهنورد مصدوم که بسکت شده بود دیدیم، توانی برای کمک به آنها نداریم. به کمپ 3 رسیدیم ولی از ورود به داخل چادرها خودداری کردیم زیرا زمان زیادی تا غروب آفتاب نمانده بود. حمید و رضا سریعتر کمپ 3 را ترک کردند و من به همراه اقبال به آرامی در پیشان پائین رفتیم. محمد و داود هنوز نرسیده اند. داود بسیار خسته است و بعید است امشب از کمپ سوم پائینتر بیاید. ساعتی بعد و پیش از غروب خورشید پای بر فلات کم غربی نهادیم
شرپایی از تیم انگلستان با فلاسک چای منتظر برادرش می باشد، او دیروز اورست را فتح کرده و برادرش شرپایی است که به همراه پیرمرد باهامایی لوتسه را صعود کردند. برادر وی دقایقی بعد به پائین لوتسه فیس رسید و ما هم از چای همراهشان سهمی بردیم. اما اقبال بدلیل خالی بودن معده اش تنها دقایقی بعد همه چیز را پس داد. خسته به هم نگاه می کنیم. شرپاها دور می شوند، هوا نیز کاملا تاریک شده، به آرامی راهی کمپ دوم شدیم. جای پاها به سختی دیده میشود. چراغ قوه اقبال نیز کم سو است، منهم چراغی به همراه ندارم. دقایقی بعد میان چند شکاف بدنبال راهی برای نجات می گردیم. شکافهای این قسمت کم عرض ولی عمیقند. هرچه بیشتر تلاش میکنیم کمتر نتیجه می گیریم. به سمت بالا حرکت کردیم تا شاید به جای اولمان برسیم، ولی بی نتیجه بود
تنها راه نجات را در سرو صدا کردن یافتیم. چراغی در دوردست روشن شد وما به آرامی به سویش و پس از پریدن از روی چند شکاف خود را به محوطه ای صاف رساندیم. اینک بیش از یک چراغ به چشم می خورد. "ایندرا" آشپز کمپ دوم از چادر خارج شده و با شربتی گرم به استقبالمان می آید. در چادر کمپ 2 در کنار اقبال، حمید و رضا، هیچکدام نای غذا خوردن نداشتیم، ترجیح دادیم گرسنه وارد چادرهایمان شویم. نمیدانم چند دقیقه از بالا کشیدن زیپ کیسه خواب گذشته بود، گویی هنوز به خواب نرفته بودم که سوزش چشمها به سراغم آمد
. نمی دانستم شیرینی صعود به لوتسه چهارمین قله مرتفع دنیا را مزمزه کنم یا سوزش تلخ کور برفی را. با اینحال این تنها من نبودم که می نالیدم، گویی تمام کمپ 2 از سوزش چشم، سر درد یا معده درد مینالند. روز بعد در حالیکه دو عینک روی هم زده بودم، دست بر شانه دیگران خود را به کمپ اصلی رساندم تا جشن صعود را به همراه سایر اعضای تیم در کمپ اصلی برپا نمائیم